تبليغاتX
داستان من
 

دوست های عزیزی که  برام پیام گذاشتن اگه داستان رو بخونین میفهمین

ماجرا چیه و من از یه جا

نپریدم جای دیگه پس الکی بی احترامی نکنین از اول بخونین بعد نظر بدین

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 1387/04/28  |
 

مهدی:از زندگیت راضی هستی؟

من:من به هلیا هم گفتم راضی نیستم ولی مجبورم بسازم چون اگه چیزی بگم از این بد تر میشه من الان همه چیز دارم پول شوهر خونه کسای که دوستم دارن ولی خوب  هر کس یه رازهای داره منم راضم در مورد جوانی و هوس بازی فرشاده .نمیدونم من با بیست سال سن مثل مادری که بچش رو میخواد با دندون نگه داره زجر کشیدم و تا اینجا امدم بغیرم میتونم برم.

تا وقتی برسیم به تهران بازم حرف زدیم میخواستم از اونا و دوستشون بدونم که وقت نشود

شمارشو داد گفت هر وقت اومدی تهران خوشحال میشم ببینمتون من و هلیا هم قول دادیم

باهاشون تماس داشته باشیم.

تا هلیا رو برسونم خونه کلی درباره اونا بحث کردیم.من هنوز چیزی از زندگی هلیا نمیدونستم

اون شب باهاش خداحافظی کردم چون کارام زیاد بود بعدم باید برمیگشتم شیراز ازش قول گرفتم

که بیاد یا زنگ بزنه و بگه.

هلیا:ترانه جای اصل کاری موند چجوری ازدوج کردین؟

من:به سختی.

هلیا:میخوام بدونم تا تو زندگیتو نگی منم نمیگم.

من:باشه اول من بعد تو بعد شهرزاد من باید بیام تهران که سر خاک شهرزاد بگیم.ناراحت

میشه کاش میتونستم بچه های دیگرم پیدا کنیم و از زندگیشون بدونیم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 1387/04/25  |
 

                       {فصل 6}

_خوب هلیا خانوم شهرزاد جون اینم نصف ماجرای من.دیدین با چه خریت خودم رو رسوندم

ایران.الان دیگه بهتون حق میدم که هر چی میخواین بهم بگین هر چی خواستین بگین حق

دارین این دفعه اشتباه رفتم میدونم.

هلیا ساکت بود از شهرزادم انتظار نداشتم که چیزی بگه.هوا تاریک بود وسط بهشت زهرا توی

تاریکی دوتا زن تنها!

گوشیم برای بار هزارم زنگ زد اعصابم خراب شود خاموشش کردم.

من:نمیخواین چیزی بگین؟خندیدم:حتما نتونستید باور کنید یه دختر 15ساله چجوری به این

راحتی اومد ایران و اونجا مستقر شود نه؟

از اول که شروع کردم داشتم گریه میکردم چشمام ریز شوده بود.

:آره تعجب داره بچه ها به خدا خودمم موندم چه جوری همه اینا باهم شود نمیدونم اون موقع

فکر میکردم بخت باهام یار بوده ولی الان......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 1387/04/24  |
 

یه سری بچه سوسول که میخواستن با کمترین امکانات غذا درست کنن .فکر کن چی میشه

 

دیگه.شوده بودیم کلوپ کامل پت و مت.من و چند تا دختر دیگه که بلد بودیم کار هارو راه

 

انداختیم.

 

نشستیم خوردیم بعد غذا چهارتا از پسرا گیتار آوردن بزنن.یه دفعه جو محیط 180درجه تغییر

 

کرد.همه تا الان داشتم میخندیدن یه دفعه همه ساکت شودن و چنان قیافه ای گرفتن که انگار

 

منتظرن بزنن زیر گریه.تعجب کردم.

 

پسرا انگار که از قبل برای یه کنسرت تمرین کرده باشن نشستن و با هم شروع کردن به زدن.

 

گل گلدونه من نشسته در باد تو بیا تا دلم نکره فریاد.....

 

صداش خیلی قشنگ بود توی روح آدم میرفت خیلی قشنگ میزد هیچ کسی حرف نمیزد هیچ

 

صدای نبود دوتا آهنگ خوند که دیدم بیشتر دخترها دارن آروم گریه میکنن.دل منم گرفته بود

 

نمیخواستم گریه کنم که یه آهنگ فرامرز اصلانی که من عاشقش بود رو خوندن.

 

به من بگو بی وفا حالا یار که هستی خزان عمرم رسید نوبهار که هستی.....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 1387/04/23  |
 

فرشاد:ولی این وظیفمه همه این کارو میکنن.

 

من:من این کارو دوست ندارم لطفا از دستم ناراحت نشو.

 

فرشاد:فردا بیام دنبالت؟

 

من:نه خسته شودی این دوروز فردا برو به کارهای خودت برس.

 

فرشاد:من نیام میخوای چی کار کنی تو که جای رو بلد نیستی و کسیرو نداری خودت میخوای

 

 جای بری پس تازه منم کاری ندارم.

 

من:من جای نمیرم تو فردا به کار خودت برس .

 

اومد چیزی بگه که دستم گذاشتم رو دماغم و گفتم:هیچ کس نمیشه کاری نداشته باشه برو

 

کاراتو بکن بعد. من که در نمیرم که اینجا میمونم.

 

بعد به راننده گفتم راه بیفته.شب خوابم نمیبرد.یعنی الان مامان بابا چی کار میکنن فهمیدن که

 

من چند روزه نیستم دیگه.

 

یعنی مامان الان داره چی کار میکنه؟نکنه بیان ایران برای پیدا کردن من.

خدایا عجب غلطی کردم این فرشاد چی داشت به خودم گقتم که:


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه 1387/04/22  |
 

فرشاد همینجور ایستاده بود و جروبحث زنونه ی ما رو گوش میکرد.

من:چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟

فرشاد:به این که میبینم چه زبونی داری مثل خانومها حرف میزدی.

من:خوب خانومم دیگه اقا که نیستم.

یه چشمک زدم و رفتم طرف مامانش که بچه رو بقل کرده بود و میورد طرف من.

رفتم جلو و بچه رو که به طرز وجیهی زار میزد گرفتم از اون بچه های بود که اگه حرفمو گوش نمیکرد اعصابمو داغون میکرد و میزدمش.ولی با خودم گفتم باید از همه چیزهای که خوندی استفاده کنی تا خفش کنی نباید کم بیاری ها.

بچه وقتی اومد تو بقل من و دید غریبم شروع کرد دست پا زدن و گریش بد تر شود مامان فرشادم یه لبخند ملیح زد که بیشتر اعصابمو خورد کرد.

من:خوب اگه من و این کوچولو تنها باشیم چند دقیقه بهتر میشه ها.

فرشاد:بابا این لجباز تر از این حرفهاست ولش کن.

من:من از اون لجباز ترم ولی نباید با بچه لجبازی کرد.اسمش چیه؟

مامانش:کاوه.

:خوب حالا اگر هم میخواین بمونین پس هر چی شود چیزی نگین .مرسی.

گذاشتمش روی زمین . خودم یکم عقب تر ایستادم.دوزانو رو زمین نشستم یادم بود که تو مرحله ی اول باید باهاش حرف میزدم و میدیدم چشه.

من:اقا کاوه بهم نمیگی چت شوده؟چرا گریه میکنی؟برای دایی فرشاد؟اونو ول کن بابا بیا خودمون بازی کنیم به حرف این بزرگتر ها اگه بخوایم ناراحت بشیم باید همش گریه کنیم شکلات میخوای؟.

یکم گریش ساکت تر شود ولی بند نیومد و هنوز گریه میکرد خوب مرحله ی اول که جواب نداد توی مرحله ی دوم هم موفق نبودم.

 فرشاد و مامانش داشتن نگاهم میکردن کم اورده بودم میخواستم بلند بشم که یاد مرحله ی اخر افتادم که بهم گفته بودن کار خود بچه رو بکن تا دفعه ی بعد هم که خواست اون کارو بکنه یاد تو بیفته و ای کارو نکنه.

منم سرمو گرفتم تو دستام زدم زیر گریه اول گریم الکی بود ولی بعد یاد مامان بابا افتادم فهمیدم چقدر دلم براشون تنگ شوده یاد زمانی که داشتم این امتحان رو با یه بچه ی کله شق میدادم و انقدر موندم تا بچه از رو رفت.گریم واقعی شود و اوج گرفت .

فرشاد و مامانش که فکر کردن من از دست کاوه گریه میکنم اومدن بیاد جلو که من همونجوری یه دستمو به علامت ایست گرفتم جلوشون.

کاوه چند دقیقه گریه کرد دوباره تو دلم گفتم این بچه استسنایه که اگه این مرحله هم جواب نده خودم خفش میکنم.

چند دقیقه نگاهم کرد که دید گریه میکنم گریش قطع شود.یه اهنی کرد که من نگاهش کنم.

وقتی دید نگاش نمیکنم اومد جلوم نشست ودست زد و خندید که توجهم رو جلب کنه.منم نگاش نکردم که اومد با دستهای کوچیکش سرمو گرفت و میخواست به زور بلندش کنه ولی زورش نمیرسید.

یکم زور زد و با به زور چون بلد نبود حرف بزنه گفت:نینه پوبا!

من که نفهمیدم چی میگفت ولی سرم رو بلند کردم خدارو شکر ارایشم زد اب بود و نریخته بود سرمو که بلند کردم بچه خودشو انداخت تو بقلم و رو پام نشست و شروع کرد با شکلاتی که بهش داده بودم ور رفتن.

یه نگاه به فرشاد و مامانش انداختم و گفتم:اوه اوه راست می گفتین داشتم کم کم نا امید میشودم ها حق با شما بود خانوم ولی هر جور شوده باید ساکتش کنیم چون حتما یه گریش یه دلیلی داره.

مامانش:اره دخترم دیدم خوب کار کردی ولی حساب اینرو هم کردی که من هر سری که میخواد این گریه کنه منم این کارهای که تو کردی بکنم از کار و زندگی که میفتم که.

من:خوب اره راست میگین ولی اونجای که من این درسو خوندم اول به پدر مادر های اینده یاد میدن تا وقتی که کاملا امادگی ندارن بچه دار نشن و وقتی هم که بچه دار شودن یعنی امادگیش رو دارن و باید همه زندگیشونو برای بچه بزارن تا یه فرزند خوب بزرگ کنن یکی از امادگیشونم اینه که از لحاز مالی تامین باشن که لاقر پدر یا مادر پیش بچه باشه و کاری نداشته باشه و وقتی گریه میکنه کاری نداشته باشه و همه ی این مراحل انجام بده.

مامانش:شما مگه مدرک بچه داری داری؟

من خندیدم:نه ولی جای که درس میخوندم یه ترم انتخابی داشت من این ترم رو برداشتم و یه سال خوندم تمام بیماری بچه ها مواردی که براشون پیش میاد راه جلوگیریش کلا همه چیزشو.

مامانش:پس الان اگه بچه داری بشی یه مامان کاملی دیگه؟

من:نه من ممکنه از لحلظ مالی تامین باشم و لی از لحاظ روانی نه من حوصله بچه ندارم ممکنه چون بچمه باهاش کنار بایم ولی خوب اعصابشوندارم هر روز این کارهارو انجام بدم.

مامانش:قشنگ حرف میزنی خوشم اومد بیا بشین یه چای بخوریم.

من خندیدم و رفتم نشستم.

فرشاد:مامان ترانه ببخشید ها مثل این که شما به هوای من اومدین اینجا ها نه این بچه و مامانم.

مامانش:خوب در که نمیره بازم میاد اینجا.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 1387/04/21  |
 

من:وای ببخشید حواسم نبود خوبی؟

 

فرشاد:آره  مرسی چت شوده بود؟

 

من:هیچی مهم نیست.بیا یه چیز بخوریم.

 

رفتیم توی لاوی هتل سفارش کیک با قهوی دادم نشستیم من داشتم نگاش میکردم که اون گفت:

 

خیلی دوست داشتم که ببینمت از دیدنت خوشحالم.

 

من:منم همینطور

 

یکم ساکت موند خسته شود از بس جواب های کوتاه دادم برای همین دوباره خودش گفت:خیلی

 

خوشکلی ها فکر نمیکردم این شکلی باشی.

 

یه نگاه به خودم کردم یه مانتو کوتاه تنم بود با یه دامن بلند یه شال مشکی همه لباسام مشکی

 

بود به نظر خودم چیز قشنگی توی صورتم نبود البته به نظر خودم.

 

من:لطف داری.

 

بعد چون فهمیده بودم داره کلافه میشه از سکوتم گفتم:

 

منم از پشت وب خوب ندیدمت خیلی قشنگی از دور که دیدمت باورم نشود خودت باشی.

 

فرشاد:همه میگن خوشکلم ارثی دیگه.

 

خیلی تعجب کردم تا حالا نشوده بود از یه نفر تعریف کنم اون هم از خودش تعریف کنه.یعنی تا

 

الان این توی تربیت من نبود والابه روی خودم نیوردم.

 

با خودم گفتم حق داره هم خوشکل هم خوش تیپ حتما هم دختر های زیادی طرفدارشن و اگر من

 

هم بودم و میدیدم یه نفر از روسیه پاشوده اومده ببینتم و میدونستم که انقدر دوستم داره که هر

 

چی باشم پام وای میسته و امتحانشم کرده بودم همینو میگفتم.

 

خلاصه قهومونو که خوردیم گفت پاشو بریم بیرون منم رفتم کلید اتاق رو دادم و رفتیم بیرون

 

ماشینش یه مزدای مشکی بود .

 

رفتم سوار شودم توی راه گفت:

 

ترانه چرا وقتی منو دیدی اونجوری نگاهم کردی؟راستشو بگو.

 

من:آخه یاد چند ماه پیش که پیش دوستام بودم افتادم وقت های که از تو براشون میگفتم با هم

 

گریه میکریدم موقع های که با تو دعوام میشود سر برادرم خالی میکردم مامانم.....

 

بغضم گرفت ساکت شودم.

 

برگشت نگاهم کرد:دیدی دیدی گفتم تو نمیتونی از الان کم آوردی بابا دختر تو بچه پولدار که تا

 

الان همه جلوت خم میشودن یه شب گشنه نمیتونی بمونی.

 

من:خوب نمیمونم.

 

فرشاد:چجوری؟هان؟تو که مامان بابا تو ول کردی که کار هم که نمیکنی میگیم تا چهار ماه با این پول سر کنی تموم میشه بعد چی؟

 

من:پولم تموم نمیشه.

 

فرشاد:چه مطمعنی چند داری مگه؟

 

من:حدود هشتاد ملیون.

 

فرشاد:چی؟چند؟جدی؟از کجا اوردی؟

 

من:خوب آوردم دیگه.

 

فرشاد:خوب آره با این پول میتونی سر کنی .

 

من :حالا داری کجا میری؟

 

فرشاد:کجا ببرمت؟

 

من:من جای رو بلد نیستم هر جا خواستی.

 

فرشاد:میبرمت پیش دوستام.

 

ساکت موندم تا وقتی که رسیدیم. دم یه پاساژ ایستاد.

 

فرشاد:پیاده شو بریم تو.

 

پیاده شودیم و رفتیم تو پاساژ لباس فروشی بود خوب اومده بود میخواستم کمی هم خرید کنم. دم

 

یه مغازه ی بزرگ ایستاد:بیا تو اینجا مغازه دوستمه با داداشم شریکی.

 

رفتیم تو سه تا پسر جوون نشسته بودن یکی شون که سفید بود با چشمهای آبی بلند شود:به آقا

 

فرشاد خوش اومدی چه عجب.

 

فرشاد:سلام حسین خوبی؟

 

یکی دیگشون گفت:فرشاد این خانوم خوشکله کیه باهات؟معرفی نمیکنی؟

 

فرشاد فقط خندید.اون یکی پسره که خیل هم خوشکل بود اومد جلو و دست داد:فرشاد جون به

 

 خدا خیلی ذوق میکنیم بفهمیم ایشون کین ها.

 

بعد یه چشمک زد و اومد دست منو گرفت و نشوند رو صندلی.

 

فرشاد:این ترانه ست دوستمه.

 

بعد رو به من گفت:ترانه اون شیربرنج اسمش حسینه این یکی هم فریاز این هم

 

کامیار.دوستامن.

 

بعد رو به کامیار گفت:پس فرزاد کجاست؟

 

کامیار:بابا این مگه یه جا بند میشه؟همش میگه میرم ده دقیقه دیگه اینجام میره که بیاد

 

فریاز:فرشاد ما همه دوستاتو دیده بودیم اینو نه از کجا پیداش کردی؟

 

من خیلی بد خورد تو ذوقم تا حالا ندیده بودم چند تا پسر جلو یه دختر اینطوری حرف بزنن تو

 

خانواده ما که کسی جرات همچین کاری رو نداشت فرشادم هیچی نمیگفت مثل این که براش

 

عادی بود با دوستاش انجوری حرف بزنن. باز رگ لجبازیم گل کرد قبل این که فرشاد چیزی

 

بگه که گفتم:

 

آقا فریاز فرشاد منو از جای گیر نیورده من جنس نیستم. من از تهران اومدم.

 

فریاز:آفرین به این میگن دختر باید از خودش دفاع بکنه.خوب ترانه خانوم برای این فرشاد در

 

پیت اومدی اینجا؟

 

من:فکر نکنم مهم باشه شما میتونین فکر کنید که برای فرشاد اومدم.

 

فریاز:نه خوب خیلی مهمه اگه برای فرشاد اومه باشی که باید بگم خیلی سگ شانسه.

 

قیافم رفت تو هم چه بد درباره دوستش حرف میزد ماه م حرف میزدیم ولی این کلمرو نشنیده

 

بودم.

 

من:ببخشید چی شانس؟

 

فرشاد:فریاز بابا الان فکر میکنه کجا اومده ول کن.

 

فریاز:نه کلا منظورم این بود که کوفتت بشه.

 

حسین:خوب ترانه خانوم خونتون تهرانه؟

 

من:الان نه.

 

کامیار:ا ا ا خودت الان گفتی از تهران اومدی.

 

من:اره ولی الان خونمون تهران نیست.

 

فریاز:پس کجاست؟اومدین شیراز؟

 

من:نه.

 

حسین:رفتین یه شهر دیگه؟

 

من:اره/

 

حسین:خوب کجا؟

 

من:یه شهر دیگه.

 

فریاز:گرفتی مارو؟از کدوم شهر.

 

من:روسیه.

 

کامیار:اوه اوه خوشبختیم بابا ایول خوبه.

 

حسین:اره خیلی جالبه.

 

فریاز:خیلی شیکه کلی کلاس داره میشه پز داد.

 

حسین:نه حالا از شوخی گذشته از کدوم شهری؟

 

من:ای بابا من که با شما شوخی ندارم که گفتم که روسیه.

 

فریاز:شوخیه؟

 

حسین:نه دوربین مخفیه.

 

خندم گرفت برگشتم یه نگاه به فرشاد کردم که یعنی منو از دست این دیونه ها نجات بده..

 

فرشاد:بچه ها من اینو سالم اوردم اینجا ها دیونش کردین راست میگه خونشون روسیست.

 

کامیار:یعنی توی اون گلوت گیر کنه فرشاد....بابا خوش شانسی از اون میمونی های که داشتی

 

خیلی بهتره هم قیافش هم کلاسش.اوردی پز بدی؟

 

فرشاد همونجور که چای میخورد خندید و با سر جواب مثبت داد.

 

فریاز به روسی گفت خیلی خوشبختم البته با یه لهجه افتزاح و اشتباه.

 

من:اگه منظورت خوشبختمه که اشتباه گفتی.

 

همشون خندیدن.

 

کمی حرف زدم باهاشون خوب شوده بودم باهاشون من از بچگی با هر کی که حس میکردم پا

 

باشه خوب میشودم زود.

 

حسین:خوب ترانه خانوم شما چیزی نمیخواین بخرین؟

 

من:چرا اتفاقا چون اونجا شلوار پاره مد بود من همه لباسام یا بازه یا شلوارهای بلندم تا بالای

 

رونم پارست میخواستم خودم برم خرید.

 

کامیار:پس بیا این مدلهامون هر چی خواستی بردار.

 

من مثل موقع های که با مامان میرفتم خرید رفتم جلو که هر چی بود بخرم.اول رفتم طرف شلوار

 

هاشون سه تا لی برداشتم و تنم کردم خیلی خوب بود بهم میومد حسین که داشت کمکم میکرد

 

گفت :ماشاالله چه هیکلی داری ها خوشم اومد .

 

یه چپ چپ نگاش کردم که ساکت شود.

 

من:منم اگه با اون چشم و اونجوری نگاه میکردم کسیرو خوشم میومد.

 

فرشاد با کامیار با فریاز برگشتن نگامون کردم.

 

فرشاد:چی شوده؟

 

من:هیچی آقا حسین خسته شودن خودم تنها لباسارو میبینم.

 

فریاز:باز حیض بازی در اوردی؟

 

حسین:بابا بهش گفتم چه هیکلی داری بدش اومد.

 

فرشاد با فریاز زدن زیر خنده  ولی کامیار که معلوم بود یکم از اینا غیرتش بیشتر گفت:

 

دختری که حیا داشته باشه به یه مرد غریبه همینو میگه دیگه راست گفت چی کار به هیکل اون

 

داری.

 

فرشاد:ترانه این مدلشه ناراحت نشو.

 

من:آخه این مد دیگه افتاد خوب نیست خز شوده.

 

فریاز:بیا من کمکت میکنم.

 

من:نه خیلی ممنونم خودم میتونم.

 

فرشاد:خوب بیا من اومدم.

 

من:بابا چلاق که نیستم خودم میتونم.

 

چهار تا مانتوی شیک دیدم که حدس زدم مده چون پر بود از این مانتو ها هفت تا شال سه تا

 

کفش خیلی ناز بودن با پنج تا تیشرت کلی طول کشید که هر کدومو پرو کنم و خوشم بیاد این

 

دفعه مامان نبود که نظر بده کدوم بهتره.

 

کارام که تموم شود رفتم که اینلرو بدم بهشون داشتن حرف میزدن.

 

من:بیاین من اینارو برداشتم.

 

کامیار:خسته نباشی عزیزم تو که مغازرو کول کردی که ور شکست شودیم.

 

فرشاد:ترانه این همه میخوای چی کار خیلی برداشتی.

 

من:خوب لباسام بدرد اینجا نمیخورد بازام میخوام برم خرید.

 

بعد بازشون کردم و گفتم این شلوارا یکی ... تومن بود یکی ...همشونو کفتم .خوب حالا چقدر میشه؟

 

فریاز:مگه میخوای پولشونوبدی؟

 

من:نباید بدم؟صلواتیه؟

 

حسین:خوب ما هر وقت دوست دختر دوستامون میومدن اینجا بهشون میگفتیم یه چیزی بردارن

 

اونا هم یا یه روسری مانتو چیزی برمیداشتن ما هم برای همین تعجب کردیم که تو زیاد

 

برداشتی سکته کردیم که پول اینارو از کجا بیاریم.

 

من زدم یر خنده:پس برای همین اونجوری نگام میکردین؟ببخشید من باید توضیح میدادم اصلا

 

فکر نمیکردم که بخواین بهم مجانی بدین من میخواستم خرید کنم خوب اینجا هم یه مغازست

 

دیگه.

 

کامیارآره ولی مغازه ی آشنا برو پولشو هر وقت خواستی بیار.

 

من:برای چی؟

 

کامیار:چی برای چی؟

 

من:برای چی بعدا بیارم خوب الان بگین چقدر میشه بدم دیگه.

 

کامیار:خوب هر وقت داشتی بیار پولش زیاد میشه.

 

من:خوب الان دارم میدم دیگه.

 

فریاز:خانوم فکر نکنم یه دختر هم سن شما همچین پولی داشته باشه .

 

من:بابا اااا گیجم کردین بگین چقدر میشه؟

 

حسین:خوب حدود البته با تخفیف میشه سیسد و چهل تومن .

 

فرشاد:خوب ترانه جون هنوز میخوایشون؟

 

من:خوب اره چرا نخوام.

 

کامیار:بچه سوسول تو تا حالا اصلا همچین پولی دادن دستت؟که حالا میخوای سیسد تومن خرید

 

کنی؟

 

من ناراحت شوم توهین کرد حدود ششصد تومن تو کیفم بود .گفتم شاید لازم بشه.که لازم هم

 

شود . سه تا دسته صدی در آوردم با یه پنجاه تومنی که ده تومنشو برداشتم.

 

من:بفرمایید اینم سیسد و چهل تومن از تخفیفتون هم ممنونم.

 

از لحنم معلوم بود ناراحت شودم.

 

فرشاد:ترانه تو با خودت سیسد تومن آوردی؟

 

من:بیشتر آوردم گفتم لازم میشه.

 

حسین:از کجا آوردی؟

 

من:خوب از بابام گرفتم اوردم دیگه مگه چیه؟

 

فرشاد:خوب مگه چند تومن بهت میدن چقدر همرات آوردی مگه که راحت سیسد تومن خرج

 

میکنی؟

 

من:فرشاد من که بهت گفته بودم چقدر همراهم آوردم.

 

فرشاد با تعجب گفت:یعنی تو راستی راستی هشتاد ملیون با خودت آوردی؟

 

من:حدود هشتاد نود ملیون آره.

 

همشون با تعجب نگاه میکردن.

 

فریاز:از کجا اوردی این پولارو؟

 

من:خوب طلاهای سنگینمو با پول خودمو .

 

حسین:یعنی فرشاد بترکی طرف هم خارجیه هم خوشکله هم پولدار گیر کنه.

 

فرشاد:بابات چی کارست؟

 

من:چند تا شغل داره.

 

کامیار:خوب چه شغلی؟

 

من:سرمایدار معروفی بود تو ایران تاجرم هست چند تا کارخونه و شرکت معروفم اینجا داره

 

اونورم دوتا شرکت داره فعلا خودش تو اون شرکته اینجا هم دست معاوناشه.

 

دهنشون بسته شود.

 

من:حالا دیدی که ن سیسد تومن دستم دادن اول بفهمین طرف داره یا نه بعد مسخره کنید.

 

کمی اونجا نشستم بعد گفتم میخوام برم.

 

فرشاد:میرسونمت شب بریم بیرون.

 

منم که دلم ازش گرفته بود گفتم :نه ممنون خودم میرم میخوام یکم بگردم.

 

کامیار:از دست ما ناراحت نشو منظوری نداشتیم.

 

من:نه مهم نیست.

 

حسین:یعنی ناراحتی؟

 

من:اره چون یاد نگرفتین با یه خانوم تو جلسه اول چطوری برخورد کنین.

 

فریاز:به ما اینطوری یاد دادن ماهم رفتار بدی نکردیم.

 

من:اره حق میدم تو ایران به پسر یاد میدن که با دختر همچین رفتاری داشته باشه و به نظر

 

خودشون خوبه البته موردی هم نداره خوبه مشکل ار نه شاید خانواده ما زیاد صنتی بودن چون

 

به من و برادرم اینطوری یاد ندادن خوب خوشحال شودم ببخشی باعث ناراحتیتون شودم مزاحم

 

نمیشم بیشتر خداحفظ.

 

فرشادم پا شود باهام اومد بیرون:ترانه ناراحت شودی؟

 

من:نه ناراحت . عادت نداشتم همچین برخوردی.

 

فرشاد:ببخشید اینا همینجورین.

 

من:خواهش میکنم عیب نداره مهم نیست.

 

فرشاد:پس اشتی بیا برسونمت.

 

من:نه میخوام یکم پیاده برم.

 

فرشاد:باشه عیب نداره باه م پیاده میریم.

 

من:خسته میشی.

 

فرشاد همونطور که دستمو میگرفن گفت:کی از تو خسته میشه که من بشم؟

 

خندیدم و چیزی نکفتم کلی پیاده رفتیم تو راه اون از خودش و گذشتش میگفت منم گوش

 

میکردم از خانوادم پرسیدم منم یکم براش گفتم.

 

ساعت 11بود که دیگه خیلی خسته شودیم گفت بریم یه چیز بخوریم بردتم یه رستوران معروف

 

و شیک شیراز خیلی خوش گذشت.

 

وقتی خوردیم و کمی حرف زدیم رفتیم بیرون تو یه پارک یکم دیگه قدم زدیم که گفتم میخوام

 

برم.

 

فرشاد:پاشو بیا خونه ما.

 

من:خونه شما؟

 

فرشاد:خونه ما که نه خونه مجردی دوست صمیمیم.

 

من:نه ممنون تو هتل راحت ترم.

 

فرشاد:اخه اونجا تنهای .

 

من:من باید به تنهای عادت کنم.

 

فرشاد:هرجور راحتی فردا باهام میای بیرون؟

 

من:کجا؟

 

فرشاد:بریم خونه ی ما به مامانم نشونت بدم اونجا باشیم دیگه.

 

من:باشه کی؟

 

فرشاد:میام دنبالت.

 

من:نه زحمت میشه بگو کجاست با ماشین هتل میام خودم.

 

فرشاد ادرسو داد و تا دم هتل رسوندم.

 

شب انقدر خسته بودم که سریع خوابم برد و نتونستم به فدا فکر کنم.

 

ساعت 1 بود که با صدا تلفن بیدار شودم فرشاد بود خوب الود گفتم:سلام خوبی؟

 

فرشاد:تو هنوز خوابی؟

 

من:اره خوب الانم زوده بیدار شم.

 

فرشاد:میدونی ساعت چنده؟

 

من:یکه دیگه نه؟

 

فرشاد:بله الان همه خواب ظهرشونو میکنن .

 

من:من تو خون خودمون تا ساعت چهار پنج خوابم.

 

فرشاد:مگه قرار نبود بیای اینجا؟

 

من:اخ اره خواب موندم خوب.

 

فرشاد:پاشو بیا دیگه کی میای؟

 

من:خوب من ساعت چهار اونجام .

 

فرشاد:قرار بود برای نهار بیای ها.

 

من:من که همچین قراری نزاشتم ولی خوب ببخشید نشود دیگه.

 

فرشاد:باشه برو کاراتو بکن باز نگیری بخوابی ها.

 

من:نه باشه مرسی.

 

قطع که کردم دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم نیم ساعت تو چرت بودم داشت خوابم میبرد که

 

باز تلفن زنگ زد با صدای خواب الود گفتم:

 

بله؟؟؟؟؟؟؟؟

 

فرشاد:سلام.

 

من:ا توی سلام.

 

فرشاد:کار ندارم میدونستم خوابیدی باز. زنگ زدم خواب از سرت بپره.خواب بودی نه؟

 

من:نه نه اصلا داشتم میخوردم.

 

فرشاد:اره تو راست میگی که میشناسمت.

 

من:غذام سرد شود بابا.

 

قطع کردم رفتم حموم چیزی نخوردم گفتم بخورم باز گشنم میشه باید تا شب بخورم اما اگه

 

نخوردم تا دیر وقت اونجا موندم گشنم نمیشه.ساعت دو بود که از هتل رفتم بیرون گفتم برم یه

 

دست لباس دیگه بخرم که با اونا برم فرشاد فکر نکنه فقط اون لباس هارو دارم کلی گشتم تا یه

 

دامن با مانتوی شیک پیدا کردم دامن ماکسی با مانتو کوتاه و تنگ با یه شال سبز یشمی به

 

 رنگ چشمام میومد.

 

لباس های قبلیمو با اژانس فرستادم هتل بعد رفتم یه ارایشگاه گفتم خیلی ساده و دخترونه ارایشم

 

کنه اونم کارشو خوب بلد بود خوب درستم کرد انگار که ارایش مال خود صورتم بود و از

 

خوشکلی خودم بود خیلی ناز شوده بودم .ساعت چهر ربع رسیدم خونه فرشاد.

 

دلم شور میزد گفتم نکنه خونه تنها باشه...........

 

سعی کردم این فکرارو از مغزم دور کنم زنگ زدم یه خانومی درو باز کرد دم در حیاط ایستادم

 

مردد بودم  چی کار کنم که فرشاد از خونه اومد بیرون.سلام کردم.

 

فرشاد:سلام.....چه تغییر کردی امروز چی کار کردی؟

 

 

من:هیچی یکم ارایش کردم.

 

فرشاد:دیروزم ارایش داشتی ولی اینجوری نبودی خوشکل شودی.

 

خجالت کشیدم ولی بیشتر ذوق کردم سرمو انداختم پایین که گفت بیا بریم تو دنبالش رفتم .

 

خونشون بزرگ و خوب بود بد نبود ولی اثلا به پای خونه ی ما توی تهران نمیرسید ولی تو

 

شهر خودشون معلوم بود پولدارن از سر وضع خونشون معلوم بود کسیرو ندیدم که سلام کنم با

 

فرشاد رفتیم توی اتاقش یه اتاق یه تخته با کامپیوتر چهارتا مبل یه ویدیو سیدی بزرگ در

 

دیوارشم پر پستر و چیز میز بود اتاقشم قشنگ بود.گفت لباساتو در بیار منم مانتومو در اوردم

 

دامنم که پام بود با یه تیشرت کوتاه که همرنگ دامنم بود مشکی خشک.که یقش تا روی شونم

 

بود و صاف از بالای سینم رد میشود تا بالای نافمم بود بد نبود شیک بود.رفتم روی یکی از

 

مبلها نشستم اونم اومد بقلم نشست.

 

فرشاد:خوب خانوم خوشکله افتخار دادن.

 

من:لوس نشو فرشاد دیگه.

 

فرشاد:من چه لوسی شودم میگم منت گذاشتین تشریف اوردین.

 

من:خواهش میکنم کاری نکردم ادب حکم میکرد که وقتی ازم دعوت میکنن اگه وقت داشته

 

باشم دعوتشونو قبول کنم.

 

فرشاد:اوه ادبتو بخورم.

 

تعجب کردم تا حالا اینطوری حرف نزده بود اثلا 180درجه فرق کرده بود تا حالا با این لحن

 

 حرف نزده بود.به روی خودم نیوردم.

 

من:خونه ی قشنگی دارین اتاقتم خوبه.

 

فرشاد:لطف داری به پای خونه شما نمیرسه که.

 

من:نه اختیار داری.

 

فرشاد:خوب تا حالا شوده بود بری مهمونی خونه یه پسر.

 

من:خوب اره چطور؟

 

فرشاد:کی بود پسره؟؟؟؟؟

 

من:دوستم همسایمون دوست پسر خاله هام حالا بود دیگه چرا میپرسی؟

 

فرشاد:اونجا چی کار داشتی تو؟

 

من:خوب اینجا چی کار دارم؟رفته بودم مهمونی دیگه.

 

فرشاد:شما با دوست پسر خاله و پسر همسایه هم مهمونی داشتی؟

 

من:مهمونی داشتی یعنی چی؟رفته بودم مهمونی دیگه خونشون ببینمشون حرف بزنیم بعد اومدم

 

 خونمون.

 

فرشاد:یعنی شما رفتی اونجا که ببینیشون و حرف بزنین؟باید باور کنم نه؟

 

من:یعنی چی توقع داشتی برای چی برم خونشون؟

 

فرشاد که فهمید منظورشو نفهمیدم گفت:یعنی فقط نشستین حرف زدین کارین نداشتن؟

 

تازه فهمیدم چی میگه سرخ شودم :نخیر کاریم نداشتن همه مثل هم نیستن.من پیش همچین

 

ادمهای نمیرم.

 

فرشاد:یعنی اومدی خونه ما برای حرف زدن و دیدنم؟

 

من:فکر نمیکردم کار دیگه ای هم باید انجام بدم.حالا هم زحمتو کم میکنم.

 

فرشاد:کجا؟باز لوس شود شوخی کردم بابا.

 

من نشستم و کمی ساکت شودم:خونه تنهای؟

 

فرشاد:نه مامانم هست با بچه خواهرم.

 

من:تو که راست میگی من که چیزی ندیدم که.

 

فرشاد:میخوای برم صداشون کنم؟

 

من:نه نمیخواد.

 

ولی اون بلند شود و رفت بیرون چند دقیقه صبر کردم نیومد بلند شودم رفتم طرف کمدش از

 

پشت شیشه چند تا قاب عکس بود عکس فرشاد با دوتا پسر جوون که در حال مسخره بازی

 

 بودن از سر کول هم بالا میرفتن یکی دیگه با دوتا زن و یه بچه نوزاد بود یکی تها

 

بودو...........داشتم اینارو نگاه میکردم که فرشاد اومد تو.

 

فرشاد:داری عکسهارو میبینی؟

 

من:اره قشنگن و خنده دار.

 

 

اومد بقلم:وا خنده دار؟کجاش خنده داره؟

 

من:خوب این که سه تا پسر گنده دارن از سر و کول هم بالا میرن خنده داره شایدم برای من

 

خنده داره خوب.

 

فرشاد خندید و گفت:اونجا جشن تولد بود اخر شب بود داشتن وسایل رو جمع میکردن ما این

 

 عکس رو گرفتیو یادش بخیر میخوای فیلمش رو ببینی؟

 

من:اره.داری؟

 

فرشاد:اره تو هارده الان پیداش میکنم .

 

رفت طرف کامپیوتر منم رفتم کنار تختش بالای تختش یه فال حافظ بود یادش بخیر اون موقع تو

 

مدرسه با بچه ها چقدر حافظ میگرفتیم ها.یه دفعه حوس کردم فال بگیرم نشستم لب تخت

 

چشمامو بستم شروع کردم فاتحه خوندن و نیت کردن .فالمو که خوندم چیزی ازش سر در

 

نیوردم چشمامو بستم و یکی دیگه گرفتم ان دفعه خوب بود حرف دلم بود بغضم گرفت سرمو

 

گذاشتم رو کتاب و اروم فاتحه میخوندم فرشاد هنوز داشت با کامپیوتر کلنجار میرفت و حواسش

 

به من نبود داشتم فکر میکردم که در زدن یه خانومی اومد تو.

 

فرشاد:ترانه این مامانمه مامان اینم ترانست گفته بودم برات ازش.

 

پاشودم ایستادم:سلام خوشبختم ببخشید مزاحم شودم.

 

مامانش:نه خواهش میکنم بفرمایید خوش اومدین.

 

اومد سینی رو بزاره رو میز که ازش گرفتم:ممنون زحمت نکشین.

 

مامانش یه نگاه به فرشاد انداخت .

 

فرشاد:مرسی مامان میتونی بری.

 

من با تعجب نگاش کردم به مامانش میگفت میتونی بری انگار مستخدمش بود من از

 

مستخدممونم باید تشکر میکرد وگرنه مامان دعوام میکرد چه برسه که با مامانم اینطور حرف

 

بزنم.

 

من به اعتراض گفتم:ااااا فرشااااااد این جای تشکره خوب بمونن چی میشه مگه.

 

مامانش:مرسی عزیزم این اینطوریه دیگه.

 

همون موقع یه پسر بچه کوچیک اومد تو با جیغ پرید بقل مامان فرشاد.فرشاد عصبی شود و

 

دست بچرو گرفت کشید که اونم زد زیر گریه.

 

فرشاد:مامان اینو ببر بیرون لطفا.

 

مامانش عذر خواهی کرد و بچه رو برد بیرون ناراحت شودم من به بچه ها خیلی حساس بودم.

 

من:فرشاد نگفتی دست بچه درد میگیره؟بد کشیدی.

 

فرشاد:با این اینطوری باید رفتار کرد وگرنه خودشو لوس میکنه و نمیره.

 

من:خوب نره وقتی بمونه ببینه خبری نیست خودش خسته میشه و میره.برادرته؟

 

فرشاد:نه بابا براهدرم کجا بود بچه ی خواهرمه.

 

با تعجب گفتم:یعنی نوه ی مامانته؟

 

فرشاد:اره چیه مگه؟

 

من:هیچی خوب فقط مامانت کم تر نشون میده که نوه داشته باشه بگذریم.

 

صدای گریه بچه هنوز میومد معلوم بود از اون بچه لوس هاست ولی  خوب هر چی بود بچه بود

 

یکم حرف زدیم که دلم طاقت نیورد و گفتم:فرشاد داره گریه میکنه مگه مامانت نیست؟

 

فرشاد:چرا ولی از دستش خسته میشه نمیتونه ساکتش کنه و میزاره تا خودش ساکت بشه.

 

من تو درسهای فنی روسیه که میخوندم یه ترم بچه داری برداشته بودم بیماریهاشونو بهمون یاد

 

میدادن همه جهان میگفتن که جلوی گریه بچه رو حتما بگیرید عواقب بدی داره منم کلی سر این

 

عواقبش بدبختی کشیدم خیلی سخت بود.

 

من:فرشاد پشو بریم پیشش.

 

فرشاد:بشین بابا ولش کن بشین کارت دارم.

 

من:فرشاد دارم خواهش میکنم ترو خدا.

 

فرشاد:اخه برای چی؟

 

من:برای بچه خیلی بده گریه کنه و کسی جلوشو نگیره هم عواقب روانی داره هم جسمی ممکنه

 

الان خودشو نشون نده ولی در اینده برای بچه مشکل ساز میشه فرشاد مرگ من پاشو بریم

 

 ساکتش کنم.

 

فرشاد:مامانش هم نمیتونه اونو ساکت کنه تو که غریبه هم هستس ببینتت بدتر گریه میکنه.

 

من:فرشاد من دوست ندارم تنها برم بیرون ولی اگه نیای تنها میرم ها.

 

فرشاد:خیلی خوب بابا بریم.

 

باهم رفتیم بیرون مامانش داشت برنج پاک میکرد و یه کتاب میخوند ما رو که دید سرشرو بلند

 

کرد.

 

:سلام چیه اومدین بیرون؟

 

فرشاد:ترانه از گریه بچه ناراحت بود گفت مضرر برای بچه باید ساکتش کنیم.

 

مامانش:ترانه خانوم اون عادت داره خودش گریه میکنه میبینه کسی نیست ساکت میشه.

 

من:خوب شما میدونین که چه تاثیر روانی روش میزاره هم جسمی هم روانی شما نباید بزارین

 

گریه کنه.

 

مامانش معلوم بود عصبی شوده که یه بچه داره بچه داری بهش یاد میده.

 

با لحن عصبی گفت:ببخشید ترانه جون ها من پنج تا بچه بزرگ کردم تا الان هم که خدارو شکر

 

نه مشکل جسمی دارن نه روانی میدونم چی کار میکنم.

 

من:ببخشید قصد بی احترامی نداشتم متاسفم ولی نمیتونم در این مورد ساکت باشم به بچه صمه

 

میرسه.

 

مامانش:من که بچه بزرگ کردم نمیتونم اینو ساکت کنم تازه خودم بزرگش کردم چه برسه به

 

 شما که بچه این خودتون...فکر نکنم حتی بتونین بقلش کنین.

 

من میتونستم بفهمم که داره مسخرم میکنه ولی چون کلی سر این مریضی خونده بودم اینو

 

مهمتر دونستم تا اون بحث خاله زنکی رو برای همین به روی خودم نیوردم و گفتم:

 

درسته هر چی باشه شما مادر این بچه اید و شما بزرگش کردین  ولی چون من در این باره زیاد

 

خوندم و تو امتحان های عملیش هم قبول شودم اصولا باید بتونم ساکتش کنم اگر نشود هم حتما

 

باید ببرینش دکتر.

 

مامانش:من که این بچه رو میشناسم ولی خوب برای این که بهت ثابت کنم من ادم سنگ دلی

 

نیستم و نتونستم ساکتش کنم میارمش ساکتش کنی.

 

من:خیلی ممنون میتونم ساکتش کنم.

مامانش یه پوزخند زد و رفت از تو اتاق بیاردش.

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 1387/04/20  |
 

سلام دوستهای گلممممم عزیزان قصه ی شب که تعریف نمیکنم !یک نظری اتقادی پیشنهادی چیزی بدین دیگه.

منتظرم هااااااااااااااااااااااا

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 1387/04/20  |
 

                             {فصل 5}

_مامان سردمه چقدر اینجا سرده بریم دیگه من خستم.

مامان:مسیح کارامون کی تموم میشه؟تری خستست حق داره بچه 2روزه آرامش نداره منم خستم.

بابا:خوب به مانی بگو ببرتش اونور یکم استراحت کنه.مانی بیا تری رو ببر اونور تو شلوغی نباشه.

مانی:بچه که نیست خودش بره.

من:مامااااااااااااان نگاش کن.

بابا:مانی جون همه خسته ایم میگم تو ببریش که خودتم بشینی استراحت کنی.

مانی دستمو گرفت رفتیم طرف صندلیو به زبون فارسی بهم گفت:سردت نیست؟

من:چرا خیلی از خستگی  هم دارم بیهوش میشم.پس کی میریم خونه؟

مانی:کارامون تموم شوده بابا زنگ زد ماشین بیاد دنبالمون دم در منتظرن فقط ایستادیم چمدون هارو بگیریم.

من:خوب چرا اینو روسی نگفتی بابا بشنوه عصبی میشه مگه نشنیدی گفت تا اونجا که میتونیم

سعی کنیم روسی حرف بزنیم مخصوصا تو جمع.

مانی:خوب خره بهتر که هم کلاس داره که یه زبون دیگه هم بلدیم هم کسی نمیفهمه چی میگیم.

من:مانی کاش ایران بودیم دلم برای دوستام تنگ شوده.

مانی:ترانه بهش فکر نکن کاری نمیشه  کرد هرچقدر بیشتر فکر کنی دیرتر فراموش میکنی

دیگه ماما بابا تصمیم گرفتن دیگه.

من:الان ساعت11:30شبه ؛اونجا چنده؟

مانی:نمیدونم چطور؟

من:هیچی میخواستم ببینم دوستام الان مدرسه هستن یا نه!

مانی:گرفتی منو؟من دو ساعته دارم میگم بهشون فکر نکن.

من فقط خندیدم.

مانی:وایسا تک دختری چنان زندگی اینجا برات بسازن قبلا که تو ایران بودیم اون بود زندگیت

الان که دیگه اینجایی بهشت میشه .

من:مگه برای تو نیست؟

مانی:چرا ولی خوب من سنم بیشتر تو نوجوانی هنوز من دیگه زندگیم از شما جدا شوده.

من:اوه حالا انگار چند سال بزرگتره.تو 21سالته منم خرداد میرم تو 15سالگی دیگه منم بزرگ

شودم.

مانی خندید و لوپمو کشید من از این کار متنفر بودم و با زبان فارسی شروع کردم به دعوا

کردنش چون زبونم فرق میکرد بعضی ها برگشتن نگاهم کردن که مامان اومد و

گفت:هیییییییییییییییییییس چته؟ساکت !همه دارن نگاه میکنن مگه بابا نگفت که نباید فارسی

حرف بزنی؟

من:اااااااااااااا به من چه اینو نگاه کن خوب هی سنشو به رخم میکشه کوفت نگاه کن میخنده.

مامان:درست صحبت کن. دیگه نبینم فارسی حرف بزنی ها اونم به این بلندی.

من:خوب یادم میره هنوز عادت نکردم من که نخواستم بیام دوست دارم به زبون خودم حرف

بزنم منو به زور آوردن دعوا هم دارن .

با غیظ سرمو کردم اونور.

مامان:الهی قربون دخترم برم راست میگی ببخشید همه خسته ایم ناراحت نباش اینجا انقدر

تفریح داری که همه دوستاتو یادت میره مگه نه مانی؟

مانی:نه کی گفته؟ هیچ کس جای دوستاش نمیگیره.

من:دیدی؟دیدی مانی هم میگه من همیشه تنها میمونم.؟!

مامان:الهی زلیل نشی مانی پاشو پاشو برو اونور ببینم نمیخواد کمک کنی.

بعد خودش اومد بقلم نشست و اونقدر قربون صدقم داد و وعده ی روزهای بهتر داد تا خوابم برد.

 

وقتی کارای بارهامون تموم شود بیدارم کردن و رفتیم طرف در بیرونی راننده ی بابا منتظرمون

 

بود خوابم میومد ولی بیدار موندم که خیابونارو ببینم.

 

همه ی مغازه ها شیک و وسوسه انگیز بود.همه چیز برام تازگی داشت خیلی قشنگ بود

 

مخصوصا پاساژهاشون.

به مامان گفتم که منو باید بیاره اینجا که کلی خرید کنم.خونه ی ما توی یکی از مناطق خوب

روسیه بود همه خونه ها یه طبقه و خیلی شیک بود مثل این فیلم های که نشون میدادن و

پولدارای خارجی توش بودن تو حیاط هر خونه ای استخر و فضای بازی بود خیلی جالب بود

فهمیدم اینجا مال پولدارهای روسیه است.

 

یکم دیگه رفتیم که دم یه خونه ی دو طبقه و بزرگ ایستاد.فهمیدم این خونه ی ماست.

 

پیاده شودیم خوب دقت کردم خوب بود اونم شیک بود مثل خونه ی تهرانمون ولی کوچیک تربود

 

خونه ی تهرانمون سه طبقه بود این دو طبقه.ولی این شکلش بهتر بود یه استخر بزرگ پشت

 

ساختمون بود کلا شیک بود.رفتیم تو روبرومون اول یه راهرو بود که میخورد به هال که محیط

 

بزرگی بود از وسط سالن به طرز قشنگی پله میخورد و میرفت طبقه بالا یه اشپز خونه بزرگ و

 

خیلی قشنگ بود آخه وسطش یه گل خونه ی شیشه ای بود و از تو آشپزخونه معلوم بود همه ی

 

وسایلاش طوسی تیره بود.خیلی شیک بود تیپ هال هم مبل های کرم بود با سرویسش چیزی که

 

به دلم نشست بیشتر وسایل هاش بود ولی خونه خودمون چیز دیگه ای بود.

 

طبقه بالا هم سه تا اتاق داشت و یه حموم دستشویی تو هر اتاق تو اتاق مانی نرفتم سریع رفتم

 

تو مال خودم خیلی بزرگ بود همون که میخواستم رنگش قرزمز و مشکی بود یه تخت بزرگ و

 

توری که سقف داشت یه کمد مشکی زیر پنجره. کامپیوترم هم کنارش بود. وای اتاق پر

 

عروسک بود اونم چه عروسک های حتما مامان به اونی که خونرو امده کرده بود گفته بود

 

بگیره برام چیزی که باعث شود که نخوره تو ذوقم چون از خونه تهرانمون بزرگتر نبود همین

 

وسایل هاش بود و اتاقم.

 

تختم خیلی توپ بود نرم نرم بود وقتی رفتم توش دلم نمیومد بیام بیرون.

 

بعد خستگیم در رفت و با مانی رفتیم دورو ور هارو گشتیم روز بعد مامان خیلی جدی مطرح کرد

 

که بابا بره و منو تو مدرسه ثبت نام بکنه ما هم رفتیم خیلی خوب برخورد کردن و گفتن

 

مینویسن چون هم مدرک المپیات جهانی داشتم هم زبانم خوب بود هم تا اول دبیرستان روسیه

 

رو خونده بودم فقط گفتن بهتره این چند ماهرو نیاد و از سال دیگه بیاد.

 

ما هم بعد کلی مشورت به این نتیجه رسیدیم که من برم 2-3دبیرستان ایران رو توی این چند

 

ماه بخونم و بعد از سال جدیدی برم مدرسه عادی.

 

برام معلم خوصوصی گرفتن خیلی سخت بود باید تو سه چهار ماه هم دوم هم سوم رو فول

 

میشودم انقدر درس داشتم که نفهمید این چند ماهه چجوری گذشت.

 

به خودم که اومدم دیدم امتحان هارو دادم و قبول شودم یعنی یه جا دیپلم گرفتم خیلی بهم سخت

 

گذشت مامان بابا هم فهمیده بودن خیلی پژمرده شوده بودم.

 

دیپلم که گرفتم سه چهار ماه میتونستم که بیکار بگردم و خوش باشم چون بعد این که مدرسه ها

 

باز میشود باید جدی میخوندم که چند تا مدرک بگیرم چون تو مدرسه ی بدی هم ثبت نام کردم

 

که پدر در میوردم.

 

تو این چند ماه نه از فرشاد خبر داشتم نه از دوستام فکرم انقدر مشغول بود و وقتام پر که به

 

کار خودم نمیرسیدم.

 

وقتی که جواب امتحان هارو گرفتم و خیالم راحت شود و مامان دست از سرم برداشت دیدم این

 

چند ماه همش به حرفهای دیگرون گوش کردم و هیچ کاری برای خودم نکردم.

 

وقتی کلاسام تموم شود م همه بیخیالم شودن تازه بعد از چند ماه فهمیدم چقدر تنها شودم.

 

نه دوستام بودن نه فرشاد نه تفریحاتم توی یه شهر غریب بودم که چند تا دوست بیشتر نداشتم

 

همشونم با گروه مکس مقایسه میکردم برای همین زیاد ازشون خوشم نمیومد بعد چند وقت

 

تصمیم گرفتم برم تو چت.

 

_شب بود ساعت 2میدونستم این موقع فرشاد میاد معمولا وقتی که تو ایران بهش زنگ زدم و و

 

گفتم که دارم از ایران میرم ازم قول گرفت که تا رسیدم بهش زنگ بزنم و بگم چیکارا میکنم.

 

ولی چون تا رسیدم درسام شروع شود حتی نتونستم به بچه ها زنگ بزنم به هیچ کدومشون

 

یهنی دیگه تمام رابطم با ایران قطع شوده بود.

 

دلم برای فرشاد لک زده بود میدونستم که تا الان 1000نفر جایگزین من شودن.

 

منتظر موندم تا اومد.چراغم خاموش بود .

 

سلام کردم.توقع داشتم مثل اون موقع ها که تا یه چیزی میگفتم قهر میکرد و میگفت برو گوم

 

شو.

 

یا مثل موقع های که قرار بود زنگ بزنم ولی نمیتونستم چقدر لوس بازی در میورد و میگفت

 

من به تو دل بستم تورو دوست داشتم ولی تو نهو...

 

فکر میکرد خرم من حاضر بودم قسم بخورم کوچیک ترین علاقه ای به من نداره و منو گذاشته

 

برای مواقع ای که حوصلش سر میرفت برای تفریحش.

 

خلاصه خودمو آماده کردم که منت کشی کنم و بیفتم به غلط کردنو........

 

ولی تا سلام کردم جواب داد.

 

فرشاد:سلام ترانه.خودتی؟

 

من:سلام. آره دیگه میخواستی کی باشه؟

 

فرشاد:بی معرفت رفتی که سریع بهم زنگ بزنی دیگه.

 

خیلی تعجب کردم چون هر وقت یکم دیر زنگ میزدم میگفت:

 

برو گوم شو من محتاج زنگ زدن تو نیستم اینجا تا بخوام دختر هست که از خدا شونه من فقط

 

دستشونو بگیرم.

 

و من همیشه خودم وفحش میدادم که چرا گذاشتم بفهمه دوستش دارم .که حالا این حرفارو بزنه

 

که منو بسوزونه.

 

من:ببخشید قصتش درازه مشکل داشتم.

 

فرشاد:آره میدونم.

 

هر وقت میخواست لجم رو در بیاره و بفهمونه که حرفمو باور نکرده اینو میگفت.

 

من:فرشاد به خدا راست میگم.مشکل داشتم.

 

فرشاد:ترانه خیلی راحت دروغ میگی ها.

 

من:من؟من چه دروغی گفتم؟

 

فرشاد:الان کجایی؟

 

من:خونه.

 

فرشاد:خیلی خوب برو من ههمین الان بهت زنگ میزنم .

 

من:چرا؟

 

فرشاد:کارت دارم دلم برای صدات تنگ شوده میخوام یه چیز بهت بگم.

 

من:خوب الان بکو دیگه.

 

فرشاد:بگو نمیخوام صدات رو بشنوم دیگه باشه خوش باشی.

 

این یکی از اخلاق های گندش بود که مثل دختر های 14ساله زود قهر میکرد و خداحافظی

 

میکرد.

 

من:خیلی خوب بابا هنوز نیومده شروع کردی ها.باشه رفتم.

 

اومدم بیرون که زنگ بزنه نیم ساعت ایستادم دیدم نزد .

 

گفتم این باز منو گذاشته سر کار .

 

داشتم عصبی میشودم که یادم افتاد که این شماره ایرانمو داره نه اینجا.

 

وای خدایا چقدر خنگم من.

 

سریع وصل شودم به اینترنت.بودش.

 

من:سلام.

 

فرشاد:کوفت برو گم شو.

 

من:باز چی شوده؟چی کار کردم مگه؟

 

فرشاد:تو فکر کردی من خرم؟

 

من:برای چی؟

 

فرشاد:هیچی برو.

 

من:بگو چی شوده؟

 

فرشاد:چرا تلفنو جواب ندادی؟سه ماهه زنگ میزنم جواب نمیدی ترانه ول کن دوستی ما یه

 

روز تموم میشه بزار اون روز امروز باشه خداحافظ.

 

من:بابا باهوش تو نفهمیدی من چرا جواب نمیدم؟

 

فرشاد:چرا فهمیدم چون منم مثل بقیه یه بازیچم همین.

 

من:نخیر چون من بهت گفتم دارم از ایران میرم من دیگه تو اون خونه نیستم.

 

فرشاد:یعنی الان ایران نیستی؟

 

من:نا بابا من همون شب که بهت زنگ زدم صبحش پرواز داشتم.

 

فرشاد:اگه راست میگی شمارتو بده.

 

من:خودم الان بهت زنگ میزنم.

 

فرشاد:نه بده من میزنم.

 

من:پول تلفنتون کلی میاد خودم میزنم اگه هم باورت نشود شماره گیرتونو نگاه کن شمارمو

 

ببین.

 

قطع کردم و زنگ زدم بهش کلی حرف زدیم.

 

فرشاد:ترانه کی میای ایران؟

 

من:نمیدونم ولی چون خیلی این چند وقته اذیت شودم شاید بشه بیام.

 

فرشاد:پس توی تابستون میای؟

 

من:اآه حتما.

 

فرشاد:چرا رفتین اصلا؟

 

من:خوب بابام روس بود از ایران خسته شوده بود ما هم رفتیم دیگه.

 

فرشاد:اونجا بهتر یا اینجا؟

 

من:خوب اینجا امکانات بیشتره ولی ایران نه اما خوب ایران بهتر بودم اینجا هنوز بهش عادت

 

نکردم.

 

فرشاد:با پسرم حتما دوست شودی دیگه.

 

من:اینجا دوستیمون به عنوان دوست پسرم نیست.

 

فرشاد:باشه دلیل نمیشه باز هم باهاشون دوستی خوب. موفق باشی.

 

من:فرشاد لوس بازی در نیار تازه من میگم این چند وقت حتی به دوستای صمیمیم نتونستم یه

 

زنگ کوچولو بزنم اینجا هم بغیر از همسایمون کس دیگهای رو نمیشناسم باید بم مدرسه بعد.

 

فرشاد:آخه یعنی تنهایی؟

 

من:آره ولی انقدر تفریح هست اما هر چی باشه خاطراتمو که نمیتونم فراموش کنم.

 

یکم دیگه حرف زدیم بعد رفتم بخوابم.

 

تو خواب به حرفای فرشاد فکر کردم که چقدر تحریکم کرده بود که کاری کنم که مامان بابا

 

بزارن بیام ایران.

 

صبح تصمیم گرفتم به هر قیمتی شوده اجازرو بگیرم.

 

من:سلام خسته نباشی.

 

مستخدمون یه دختر 18ساله! اینجا هر کس تو هر سنی هر کاری میکرد دختر بدی نبود ولی

 

خوب دوست نداشت از یه دختر 15ساله دستور بگیره.اسمش نینا بود .

 

نینا:سلام خانوم مامان با بابا رفتن خرید کنن گفتن به شما بگم بعد این که کاراتونو کردین با

 

راننده برین پیششون که شما هم خرید کنین.

 

من:کی رفتن؟

 

نینا:یه ساعتی میشه.

 

و من از اون موقع بازی رو شروع کردم. زنگ نزدم ظهر که اومدن فرستادن دنبالم و من گفتم

 

بگین حالم خوب نیست سر ناهار میبینمشون.

 

برای ناهار هم فرستادن دنبالم گفتم بگین حالش بده اصلا میل نداره.

 

مانی هم رفته بود مسافرت نبود.

 

برای شام یه جا مهمونی بود منم گفتم حوصله شلوغی ندارم خودتون برین اونا رفتن برام شام

 

آوردن نخوردم .

 

فردا به مامان گفته بودن که برام غذا آوردن نخوردم اومد بالا منم اصلا به خودم نرسیده بودم

 

موهام بهم ریخته ....خیلی بد بود.

 

مامان:تری جون حالت خوبه مامان؟

 

من:آره بد نیستم.

 

مامان پس چرا از دیروز هیچی نخوردی؟

 

من:اصلا میلم نمیکشه .

 

مامان:چرا؟مگه چیزی شوده؟

 

من:نه .نمیدونم چند وقته پکرم اصلا حوصله خودمم ندارم میخوام بمیرم.

 

مامان:وااااا خدا نکنه این چه حرفیه برای عصر هر جا خواستی میریم خسته شودی این چند

 

وقته زیاد درس خوندی.

 

من:نمیخوام من شودم بازیچه شما هر چی میگین گوش میکنم ایندفعه هر کار که دلم میخواست

 

میکنم.

 

مامان:اااااااا پس اینو بگو خانوم خودش نقشه داره.باشه مامان هر کاری که خواستی برات

 

انجام میدیم چی میخوای؟

 

من:هر چی که باشه؟

 

مامان:آره عزیزم هر چی که باشه.

 

من:مرسی خیلی خیلی مرسی پس شب میام و بهتون میگم.

 

مامان اومد و بوسم کرد و گفت:

 

عزیز دلم تا موقع ای که تو خونه ی ما هستی برای چیزی که  میخوای غصه نخور مگه من چند

 

تا دختر دارم؟

 

من:مامان جون پس نینارو بفرست باهام برم یکم خرید کنم خوشکل بشم.

 

مامان:باشه عزیزم حاضر شو به اونم میگم بیاد فقط دلم شور میزنه زود برگردین.

 

من:باشه چشم.

 

با نینا رفتیم جاهای بزرگ خریدشون کلی خرید کردم یه لباس کوتاه تا زیر باسنم قرمز قرمز من

 

عاشق قرزمز بودم روی سینش با مروارید تریین کرده بودن خیلی خیلی ناز بود یه آرایش

 

دخترونه از اونایی که بابام خوشش میومد کردم نینا موهام هم درست کرد و رو شونم ول کرد .

 

ساعت 10بود که اومدن گفتن مامان بابا و مانی سر میز شام منتظرمن منم رفتم پایین.

 

مامان:به به دختر گلم چه خوشکل شودی.

 

بابا:سلام بابا جون چه ناز شودی باز چی میخوای اومدی دلبری؟

 

مانی:هیچی بابا چی میخواد جزء پول؟

 

من رفتم بقل بابام بوسش کردم و گفتم:

 

هیچی بابا جون مامان یه قول بهم داده اومدم مطرحش کنم و بگم بهتون چون مامان گفت هر چی

 

باشه میشه.

 

مانی:اوه اوه ببین چی میخواد که خودش رو اینجوری کرده.

 

من:شما...ببخشید بابا مامان گفت چون خیلی خستم هر چی باشه اجازه میدین ها.

 

بابا:حالا چی میخوای بابا بگو شاید اصلا نشه.

 

من:یعنی چی نشه؟مامان قول داد.

 

بابا:خوب بابا جون شاید چیزی باشه که نتونیم اجازه بدیم.

 

من:باشه عیب نداره ول کنین اصلا شاممونو بخوریم.

 

بعد نشستم و شروع کردم به خوردن.

 

مامان:مسیح؟یعنی چی؟خوب بچه حق داره چند ماهه فقط درس خونده اون وقت یه خواستش رو

 

نمیتونی براورده کنی؟

 

بابا:من که نگفتم نمیکنم گفتم شاید چیزی باشه که اصلا نشه انجام داد.

 

من:نه بابا جون چیز سختی نیست.

 

مانی:حالا بگو چی میخوای.

 

من:بگم بابا؟نه توش نمیارین؟

 

مامان:نه مامان جون بگو خیالت راحت باشه.

 

من:باشه بابا دوستام میگن که دبی خیلی قشنگه میخوام این چند ماه برم اونجا.

 

همشون ساکت شودن.

 

مانی:ولی دبی جای خوبی نیست اونم برای یه دختر.

 

من:خوب یه مستخدم هم باهام میاد.تازه شما گفتین نه نمیارین.

 

بابا:فعلا شامتونو بخورین تری جون من و مامانت شب صحبتامونو میکنیم و نتیجرو بهت

 

میگیم.

 

من:باشه فقط یادتون باشه قول دادین و من هم همه ی سالمو گذاشتم که خواسته شما رو عملی

 

کنم و تو 15سالگی دیپلم دارم.

 

مامان:آره عزیزم میدونیم دستت درد نکنه ما هم نتیجرو بهت میگیم.

 

سه روز بعد منو صدا کردن که برم تو اتاقشون در زدم و رفتم تو.

 

من:سلام ببخشید مثل اینکه گفته بودین بیام اینجا.

 

مامان:آره عزیزم بیا بشین کارت داریم.

 

رفتم و نشستم روی یه مبل.

 

بابا:تری تو از ما خواستی که بزاریم بری دبی من هم با مامان مشورت کردم و وقتی هم که

 

دیدیم برای این که خواسته ی ما رو عملی کنی چقدر تلاش کردی بهت این اجازرو میدیم که

 

بری.

 

من:وای ممنونم مرسی.

 

مامان:صبر کن تموم نشوده .

 

بابا:آره میزاریم بری ولی به یه شرت.

 

من:چی؟

 

بابا:خوب دبی جای خوبی نیست و باید وقتی رفتی بری خونه ی یکی از دوستای من و این

 

مدت را اونجا باشی و تا جای که میتونی تنها بیرون نری باشه؟

 

من:باشه باشه قبول.

 

اجازه گرفتم و رفتم بیرون خیلی خوشحال بودم تا اینجا که نقشم خوب پیش رفته بود ولی جاهای

 

سختش مونده بود.

 

توی این سه روز تمام طلاهامو برداشتم همه وسایل های قیمتی رو برداشتم حدود 100ملیونی

 

شوده بود.

 

روزی که میخواستم برم چند ساعت تو بقل مامان بودم و گریه کردم خیلی ترسید گفت به دلم بد

 

افتاده همه ی خونرو خوب نگاه کردم همه ی لباسهامو دیدم وسایل های که دوستشون دارم چند

 

ساعت هم مثل بابا بودم اونم ناراحت بود ولی نه به اندازه ی مامان از این که یه ماه دختر

 

کوچولوشو نمیدید و من ناراحت تر بودم از این که میدونستم دیگه بابای مهربونمو نمیدیدم.

 

همه ی خاطراتمو برداشتم با چهارتا از عروسکام که خیلی دوستشون داشتم و آلبوم.

 

مانی نبود با دوستاش رفته بود مسافرت نتونستم باهاش خداحافظی کنم دیدارمون رفت به قیامت.

 

تا آخرین لحظه که ماشین بپیچه داشتم مامان بابا رو نگاه میکردم خودم هنوز نتونسته بودم

 

بفهمم که چی کار دارم میکنم داغ بودم.

 

وقتی رسیدم به دبی یه ماشین خیلی خیلی شیک منتظرم بود بابا باهاشون هماهنگ کرده بود.

 

بردنم بیرون شهر توی یه جا مثل قصر بهشت رویاهام بود دهنم باز مونده بود من که بابام

 

میلیاردر بود هیچ وقت فکر نمیکردم بیام اینجا واقعا رویای بود.

 

توش بیشتر قشنگ بود بردنم توی یه اتاق خیلی توپ نمیتونم تعریف کنم چی بود خودتون باید

 

برین تا بفهمین.

 

بر خلاف چیزی که توی فیلم ها دیده بودم و توی کتاب ها خونده بودم هیچ کدوم از مستخدمها

 

لباس عربی تنشون نبود.

 

توی اتاق یه مرد 30-31ساله اومد و با فارسی دست پا شکسته بهم خوشامد گفت. گفت که

 

اسمش احسان و دوست بابامه.

 

اگه قبلا میدونستم تو همچین جای آشنا داریم تو تعطیلات همش اینجا بودم.

 

کمی استراحت کردم و عصر با احسان رفتیم قایق سواری تا آخر شب بیرون بودیم خیلی خوش

 

گذشت .

 

وقتی رفتم توی اتاقم یه خانومی اومد و گفت که باید منو ببره حموم هر چقدر گفتم مگه بچم خودم

 

میرم قبول نکرد و گفت دستور داره و باید ببره منم با غرغر و به زور رفتم باهاش که چه مزه

 

ای داد حمومش اندازه قصر بود خوش بو با یه وان بزرگ اول حسابی صابیدم بعد که خوب تمیز

 

شودم کلی ماساژم داد چه مزه ای کرد هنوز یادمه.

 

دلم نمویومد بیام بیرون خلاصه زنه به زور و با خنده آوردم بیرون.

 

فردا و پس فردا هم با احسان رفتم اسب سواری خیلی خوش گذشته بود اصلا یادم رفته بود

 

برای چی اومدم دبی کار اصلیم یادم رفته بود شب سوم یه زنگ به فرشاد زدم.

 

من:سلام خوبی؟

 

فرشاد:سلام مرسی توخوبی؟

 

من:آره مرسی چه خبر چی کارا میکنی؟

 

فرشاد:هیچی زندگی.

 

کمی حرف زدیم که پرسید :تری کی میای ایران؟

 

من:من الان دبی هستم.

 

فرشاد:دبی؟اونجا چی کار میکنی؟

 

من:اومدم از ینجا بیام آخه بابام نمیزاشت بیام ایران از ایران متنفر شوده تو خونه نباید دیگه

 

فارسی هم صحبت کنیم حتی منم اومدم که از دبی بدون اجازه ی اونا بیام.

 

فرشاد:کار خوبی نکردی ها راه خطر ناکیه.

 

من با اعتماد به نفس گفتم که میدونم چی کار میکنم و مواظبم.

 

فردا به احسان گفتم تنها میخوام برم بیرون اونم به زور و به اصرار من قبول کرد.

 

کلی برای فرشاد خرید کردم از روسیه هم کلی خریده بودم حدود یه چمدون بزرگ براش وسایل

 

خریده بودم.

 

رفتم اون موسسه ای که تو روسیه پیدا کرده بودم با پول کلان میبردنت هر جا خواستی هر چند

 

سالت باشه رفتم و گفتن پول بده کارت راه میوفته 30ملیون میشود منم نصفش رو دادم گفتن دو

 

 روز دیگه بیام میریم.

 

از احسان 20ملیون خواستم اونم با تردید بهم داد بعد زنگ زدو به مامان که به احسان این پولو

 

بده ماما ن شک کرد.

 

گفت میخوای چی کار منم شلوغش کردم که یه ماه اینجام و پول میخوام....راضی شود.

 

روزی که میخواستم برم با هزار بدبختی چمدونامو بردم خیلی میترسیدم گفتم نکنه از این

 

موسسه های باشه که پولو میگیرن و بعد میکشنتو.......با این فکرا رفتم سوار یه هواپیما

 

شخصی شودم و راه افتادیم.

 

تو این فکر بودم که من به چه قیمتی این کارو کرده بودم رو چه حسابی؟

 

فرشاد به من گفت میخوام ببینمت و من از خونه فرار کردم بعد کجا برم؟

 

چی در انتظارمه تو این فکر بودم که خودمو تو خیابون های تهران سرگردون دیدم.

 

خیلی ترسیدم اولش من اینجا چی کار میکنم ؟تنها؟میترسم مامان بابام نبودن دیگه هیچ راه

 

برگشتی نبود کجا برم داشت گریم میگرفت ولی هنوزم غد بودم به خودم گفتم:

 

تا اینجا که اومدی بقیرم میتونم گریه نداره تو خودت باید زندگیتو بسازی به کسی چه؟

 

خر بودم نمیدونستم که تا الان که همه به فکرم بودن هیچ کس حق نداشت بهم چیزی بگه همه

 

برای این بود که تو خونمون بودم بابام پولدار بود به اعتبار پول بابام بود هر چی داشتم.

 

فکر میکردم که الانم که برم شیراز مثل بقیه جاها برام ماشین میارن میبرنم توی قصر خبر

 

نداشتم اونجا هیچ کی منتظرم نیست و نمیخوادم.

 

رفتم یه آژانس و یه ماشین گرفتم برای شیراز تا اونجا چه رویا های که نبافتم چه فکر ها که

 

نمیکردم حقا که هنوز خیلی کوچیک بودم خیلی خیلی.

 

ساعت 2ظهر رسیدم شیراز راننده آژانس پرسید کدوم یکی از محله های شیراز ببرمتون؟

 

منم که تازه یادم افتاد جدی کدوم منطقه باید برم؟

 

من که اینجا کسیرو ندارم جای هم بلد نیستم که.

 

کمی فکر کردم و گفتم که بقل یه هتل خوب نگه داره.

 

رفت توی یه هتل که برای مسافر های خارجی بود گفتم بزار فکر کنن توریستم به زبان روسی

 

یه اتاق خواستم شناسنامم رو دیدن پاسپورتم هم همینطور برای همین زیاد گیر ندادن که سنم

 

کمه و تنهام و کلید اتاق رو دادن.

 

خیلی خسته بودم چشمم رو که بستم دیگه چیزی نفهمیدم از خواب که پاشودم ساعت هفت شب

 

بود.

 

کارام رو کردم یه چیز خوردم و زنگ زدم به فرشاد.مامانش بود گفت خونه نیست.

 

خورد تو ذوقم حوصلم سر رفته بود رفتم ی یکم کنار های هتل بگردم گشتم ولی خوب نبود جای

 

رو بلد نبودم نتونستم زیاد دور بشم.رفتم توی یه رستوران و تنها یه غذا خوردم دلم گرفته بود

 

هیچ وقت نشوده بود اینقدر تنها باشم .

 

وقتی برگشتم هتل ساعت 10بود یه زنگ به فرشاد زدم هنوز نیومده بود اعصابم خورد شوده

 

بود داشتم دیوونه میشودم نمیتونستم بیکار باشم در دیوار داشت میخوردم.

 

فردا ساعت 4بعد از ظهر بیدار شودم.کف کرده بودم هیچ وقت اینجوری بلا تکلیف نبودم تازه

 

داشتم میفهمیدم که فرشاد اونی نیست که من بتونم روش تکیه بکنم.

 

پاشودم بهش زنگ زدم گفتم همیشه این موقع خونست دیگه.خودش گوشی رو برداشت.

 

من:سلااااااااام کجای تو بابا خوبی؟

 

فرشاد:سلام چی شوده شادی؟

 

من:اصلا شاد نیستم عصبیم.

 

فرشاد:چرا؟

 

من:چون دیروز نبودی خونه.

 

فرشاد:چه لوس خوب نبودم بیرون بودم چی شود مگه؟

 

من:خوب هیچی میخواستم ببینمت.

 

فرشاد:خوب برو بهت وب بدم ببینی.

 

من:نه از نزدیک.

 

فرشاد:خوب کی میای؟هر وقت اومدی میام پیشت.

 

من:من شیرازم الان دیروز اومدم میخوام ببینمت.

 

فرشاد:اااااااا جدی میگی؟

 

من:آره به خدا

 

فرشاد:خوب الان کجایی؟

 

من:هتلم.

 

فرشاد:چجوری اومی؟

 

من:همونجور که گفته بودم.

 

فرشاد:تو به من چیزی نگفتی.

 

من:با یه تور .

 

فرشاد:بدون اجازه پدر مادرت نه؟

 

من:آره

 

فرشاد:ترانه اشتباه اومدی میخوای چی کار کنی؟دیگه نمیتونی برگردی که.

 

من:آره تنها میمونم.

 

فرشاد:میدونی چقدر سخته تو تو ناز بزگ شودی نمیکشی.

 

من:میتونم.

 

فرشاد:الان نمیتونم حالیت کنم میخوام ببینمت.

 

من:باشه.

 

فرشاد:الان میم دنبالت.

 

من:نه الان نه تازه بیدار شودم هنوز هیچی نخوردم.

 

فرشاد:میبرم بهت یه چیز میدم .

 

آدرسو گرفت و گفت تا نیم ساعت دیگه اینجاست حاضر باشم.

 

تند آرایش کردم لباسامو عوض کردم کلی پول برداشتم و رفتم پایین تا بیاد.

 

کمی منتظر موندم تا اومد.

 

تازه تونستم خوب ببینمش قد تقریبا بلندی داشت هیکلش متوسط بود و میشود فهمید که مواظب

 

 وزنش هست!

 

چشم های طوسی داشت خیلی خوشرنگ بود پوست برنزه با لبی کوچیک ابروهاشم شیطانی

 

برداشته بود!خیلی ناز بود جدی.

 

پس من بیخود از همه چیزم نزده بودم میارزید.

 

تو این خیالات بودم که اومد جلو و سلام کرد.

 

فرشاد:سلام خوبی؟

 

من فقط نگاش میکردم کم چیزی نبود از روسیه با هزار بدبختی اومده بودم به آرزوی این

 

لحظه.بوی عطرش مستم کرده بود چشمم به ریش خطیش بود که خیلی ظریف و قشنگ زیر

 

چونش بود مد روز!

 

فرشاد تعجب کرد فکر کرد دیوونم که تو قرار اول به جای جواب سلامش فقط خیره شوده بودم و

 

نگاهش میکردم بغضم گرفت یاد اول ها که باهاش دوست شوده بودم افتادم یاده گروه تشنج

 

مامانم باباب وقتها که از دست فرشاد عصبی بودم و سر مانی خالی میکردم.

 

یاد وقتهای که خونه خودمون بودم اما حالا هیچ کسو نداشتم به جز فرشاد.

 

فرشاد:ترانه؟هی ترانه؟چت شود؟با توام.چته؟کجایی؟

|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه 1387/04/15  |
 

من:خوب راستش هلیا این فکر که من تو اون خونه هیچ کارم و به عنوان یه مستخدمم

عصابمو داغون کرده بود همیشه میگفتم اگه یه وقت فرشاد ازم سیر شود دلم نسوزه که این

مدت همه زندگیمو برای اونا گذاشتم گفتم کار کنم تا یه مدت از روز مال خوم باشم بعدم اونا زیاد

پورو شوده بودن گفتم یکم خودشون کاراشونو بکنن و تنها باشن تا قدرمو بدونن.

 

هلیا:آفرین خوبه با اون چیزهای که تو بلدی شغل خوبی هم باید داشته باشی.

 

من:آره خوب بیشتر برای این موفقم که دوتا زبان بلدم کار کامپیوترمم خوبه خوب .....

 

هلیا:خوب تو این مدت چرا زنگ نزدی؟خیلی منتظرت موندم.

 

من:شرمنده بعد از رفتن تو با فرشاد مشکل پیدا کردم بعد مریض شودم دوباره

 

اختلاف .........نشود دیگه.

 

هلیا:باهاش مشکل داری؟

 

من:آره خوب همه مشکل دارن ولی چون سن هردوی ما کمه مشکلاتمون یکم زیاده.

 

هلیا:تصمیم نداری ازش جدا بشی؟

 

من:راستش این فکر به مغزم زیاد میخوره ولی بعد با خودم میگم من که به خاطر این پشت پا به

 

همه زندگیم و خانوادم کردم من که برای بودن با اون چند سال از بهترین سالهای زندگیمو هدر

 

کردم در صورتی که میدونستم اگه بمونم اونجا برام بهشت درست میکنن.

 

میگم من که دنبال این راه اومدم نیخوام شکست خوده میدونو ترک کنم و از همه مهمتر این که

 

فرشاد رو دوست دارم.

 

هلیا:نمیدونم چی بگم تواز اول راهت رو اشتباه انتخاب کردی ولی خوب حتما انقدر به راهت

 

اعتقاد داشتی که تا الان ایستادی.

 

چیزی نگفتم.

 

هلیا:خوب ترانه ،جون من از اول ماجرات برام تعریف کن از موقع ای که برگشتی ایران اصلا

 

چرابرگشتی؟

 

من:میگم قول میدم چون خودمم میخوام یه بار دیگه زندگیمو مرور کنم آخه تا الان یعنی تا موقع

 

ای که تورو دیدم همیشه از فکر کردن به گذشته فرار میکردم.

 

 ولی وقتی که دیدمت بدون این که بخوام از اولین روز مدرسه تو ذهنم جون گرفت تا موقع ای

 

که از ایران برم ولی نمیخواستم برگشتنم و ازدواج با فرشاد رو مرور کنم.

 

 اون موقع 15سالم بود فکرکن عروس کوچولو بودم.

 

ولی هلی من راضیم چون تو اون سن با فرشاد بودم و این آرزوم بود.

 

هلیا:خوب تو که میخوای مرور کنی برام بگو.

 

من:ااااااااااا گفتم باشه دیگه ولی الان نه من امروز ازه رسیدم خستم تا موقع ای که برگردم بازم

 

میام پیشت برات میگم.

 

تو هم باید برام بگی چجوری ازدواج کردی چی شود همسرت فوت کرد  کلا تو این چد سال چی

 

کار کردی دیگه.

 

هلیا:باشه میگم برات.

 

من:راستی خیلی دوست دارم تا موقع ای که تهرانم سر خاک شهرزادم برم.

 

هلیا سرشو انداخت پایین:آره حتما بریم اونم خیلی خوشحال میشه بعد چند سال دوستاش میرن

 

دیدنش آخه تنهاست اونجا سالی یه بارم کسی نمیره سر خاکش دلش میگیره خوب اونم جوونه

 

دیگه.

 

اشکامو پاک کردم:خانوادش نمیرن دیدنش؟

 

هلیا:نه اونا میخواستن که شهرزاد با پسر عموش ازدواج کنه ما هم که همه مثل هم بودیم حرف

 

زور تو سرمون نمیرفت اونم جلوشون ایستاد گفت کس دیگرو دوستداره وقتی هم که خودکشی

 

کرد خانوادش خاکش کردن و یه مراسم کوچیک براش گرفتن شهرزاد ما فراموش شو به راحتی

 

خیلی ساده به چه جرمی عاشقی .

 

خیلی وقته یه آشنا نرفته دیدنش من ما ه قبل رفتم معلوم بود کسی نیومده دلم خیلی گرفت گفتم

 

اون موقع چقدر شر بود از تنهای بیزار بود همش تو خیابون و مهمونی ها بود.

 

چقدر آدم دورش بود حالا کوشن؟

 

اون همه ادم که ادعا میکردن تو اراده کن بقیش با ما اونهای که خودشونو میکشتن یه لحظه

 

باهاش حرف بزنن.کجان؟

 

بیان دیگه حالا هر چقدر میخوان میتونن باهاش حرف بزنن چی شود اون همه شعار که میدادن؟

 

من:هلیا ول کن باز حالمون بد میشه ها تقدیرش بوده من دلم براش لک زده دارم له له میزنم یه

 

بار دیگه مثل اون موقع ها همدیگرو بوس کنیم ولی چی کار میشه کرد اون رفت راحت شود

 

بهتر به فکر خودت باشی که الان که بیست سالمونه این همه مشکل داریم مشکل عصاب داریم

 

چه برسه به چند سال دیگه خدایا چرا اینجوری شود گروه ما؟

 

خندیدمو گفتم:به خدا نفرین معلما مارو گرفت میگفتن من نمیگذرم باید تقاص پس بدین.

 

زدم زیر گریه:هلیا یادته یه بار با شهرزاد و مونا دم پنجره بودیم مقنعه هم سرمون نبود بابک

 

اومد تو؟سه روز اخراج شودیم بردنمون دفتر تازه ابرو و موهامونو دیدن چه قشقرقی کردن.

 

یادته میخواستن شهرزاد اخراج کنن اون میخندید ما گریه میکردیم؟

 

چه دنیای داشتیم فکر میکردیم بیچاره تر از ما نیست خر بودیم نمیفهمیدیم بهترین زندگیرو

 

داریم هر چی کردیم خودمون کردیم.

 

همون موقع گوشیم زنگ زد.

 

من:سلام خوبی؟

 

فرشاد:سلام آره مرسی تو چطوری؟

 

من:بد نیستم من نیستم عشق میکنی دیگه؟

 

سعی میکرد بغضمو بخورم و صدامو باز کنم که نفهمه ولی از لحنم معلوم بود.

 

فرشاد:نه بابا خونه ساکته نیستی فرزادم حوصلش سر رفته کسی نیست باهاش کل کل کنه

 

پدرمونو در اورده.

 

من:آخه منم دلم براش تنگ شوده خوب چی کار کردین غذا خوردین؟

 

فرشاد:آره بهزاد اومد برامون گرم کرد.

 

کمی حرف زدیم.

 

فرشاد:ترانه بهزاد میخواد باهات حرف زنه.

 

من:سلام.

 

بهزاد:سلام خوبی؟

 

من:آره بد نیستم.

 

بهزاد:داشتی گریه میکردی؟

 

من:نه نه چرا همچین فکری کردی؟

 

بهزاد:دروغ نگو معلومه گریه کردی.

 

من:ول کن بهزاد کارای فرزاد و فرشادو بکن ها اونا تنبلن غذاشونو گرم کن به مامان هم گفتم

 

شاید اون بیاد پیشتون یا شما برین .

 

بهزاد:نگران ما نباش ما به خدمون میرسیم و میدونیم تو الان داری اونجا میپوسی خاطره هات

 

زنده شوده و هر جا میری یه تصویر میاد جلو صورتت.

 

زدم زیر گریه:آره الان اومدم خونه دوستم داشتیم خاطره هایی که با شهرزاد داشتیم مرور

 

میکردم بهزاد میگه شهرزاد تنهاست هیچ کس نمیره سر خاکش من میخوام برم خوشحال میشه

 

بعد چند سال دوستاشو ببینه میخوایم سه تای مثل اون موقع ها خلوت کنیم با هم از اون موقع ها

 

بگیم خیلی وقته هم دیگرو ندیدیم کلی حرف داریم بهزاد.....بهزاد.....داداشی کاش اینجا بودی

 

دارم میترکم دوستم مثل گل پر پر شود ما همون شکست خوردیم ما همون فکر کردیم زندگی

 

جلمون کم میاره ولی هموونو خرد کرد بهزاد دوستم به جرم عاشقی تردش کردن یه مراسم

 

گرفتن و دیگه سر قبرشم نیومدن الهی بمیرم چقدر ناراحته آخه اون همیشه بیرون بود مهمونی

 

چجوری طاقت اورده.

 

بهزاد:ترانه بسه دیگه باز حالت بد میشه کسی هم اونجا نیست که مواظبت باشه.

 

فرشاد:ترانه به خدا بفهم یه دفعه دوباره بشینی گریه کنی میم اونمجا میبرمت من گذاشتم بری

 

یکم تفریح کنی تو که اینجوری میمیری.

 

من:زدین رو ایفون؟

 

فرزاد:آره.

 

من:سلااااااااااااام خوبی فرزاد؟وای دلم برات تنگ شوده کاش اینجا بودی میبردمت اون جاهای

 

که قبلا با دوستام میرفتم .

 

فرشاد:خوبه دیگه ما که شوهرتیم نگفتی دلم برات تنگ شوده .

 

من:حسود تو جات جای دیگست.

 

فرزاد:آه حالمونو بهم زدی بسته.

 

من:خوب بسه دیگه برین مواظب خودتون باشین تنبلی نکنین ها گشنتون شود غذارو داغ کنید

 

دل درد میگیرید شباهم تا صبح بیدار نشینین باز صبح نرین سر کار بابا عصبی میشه ها بعدم

 

تورو خدا به فکر منم باشین ها نیام ببینم این چند وقته ظرفارو که نشستین هیچ دوستاتونم

 

آورین خونه میدون جنگه ها.

 

فرشاد:بابا بچه که نیستیم میدونیم.

 

من:حالا من میام ببینم این همه که گفتم خونه چه شکلیه.

 

بهزاد:نترس ما به هم بریزیم مامان که بیاد مرتب میکنه.

 

من:نه نه نزارین اون بکنه ها خودم میام میکنم.

 

فرزاد:هول نکن پول نمیگیره.

 

من:زهر خوب کاری ندارین؟

 

فرزاد:خوب داریم حرف میزنیم دیگه کجا میخوای بری؟

 

من:بابا خونه دوستمم میخوام کمی حرف بزنیم.

 

بهزاد:باشه فقط باز نشینین دونفری گریه کنین ها.

 

فرشاد:گوشیرو بده به دوستت.

 

من:چی کارش داری؟

 

فرشاد:بده کارش دارم.

 

هلیا بیا فرشاد کارت داره.

 

هلیا:منو؟

 

من:آره.

 

هلیا گوشیرو گرفت و کمی صحبت کرد بعد داد به من.

 

بهزاد:ترانه ما گفتنیهارو به دوستت گفتیم نباید شک عصبی بهت بیاد ها گفته باشیم ترو خدا

 

نشینین گریه کنین حرفهای خوب بزنین.

 

من:باشه چشم.

 

فرشاد:قول بده.

 

من:قول میدم ،خداحافظ.

 

من:هلیا چی گفتن؟

 

هلیا:هیچی همه دردو مرض هاتو ریختن بیرون ترانه مگه چی کار کردی اون چند وقته این همه

 

مریضی عصاب داری؟

 

من:هیچی از تو قصر پدر مادرم اومدم بیرون اونا مثل پرنسس ها باهام رفتار میکردن فکر کردم

 

برای همه مثل اونا عزیزم ولی دیدم از این خبرا نیست و فهمیدم اونا هم به پشتوانه ی پولشون

 

اونقدر مهربونن و رو پر قو گاشتن منو بعد فهمیدم خودم باید اقدام کنم زندگیمو جمع کنم و دیگه

 

بابا و پولم نیست این خیلی سخته از تو خونه ی 3000متری با همه ی امکانات تو روسیه بیای

 

تو شیراز و ازدواج کنی و خودت باید به فکر خودت باشی وگرنه اگه بمیری دیگه کسی نیست

 

که نازتو بخره خوب رو عصابم تاثیر گذاشته..

 

هلیا:فکر کنم تو گروه اول شهرزاد زربه خورد بعد تو بعد من و...........

 

من:آره فکر کنم.

 

ساعتمو نگاه کردم 10شب بود.یه زنگ به جیم زدم.

 

بعد کمی حرف گفتم که 1ساعت دیگه میام هتل بعد یه زنگ به شرکت زدم و گفتن که برای فردا

 

ساعت 11صبح همایش برگذار میشه.

 

من:هلیا من دیگه میرم فردا تا ظهر کارم طول میکشه ولی ساعت 3حتما میرم سر خاک شهرزاد

 

تو هم میای؟

 

هلیا:آره .

 

من:پس میام دنبالت شایدم همونجا از گذشتم گفتم برات میخوام شهرزادم باشه و بشنوه.

 

هلیا:ولی فرشاد گفت نزارم........

 

من:اون با من.

 

هلیا:باشه پس منتظرتم.

 

باهم خداحافظی کردیم و من رفتم جیم منتظرم بود با هم شام بریم بیرون منم بردمش یه رستوران

 

سنتی خیلی خوشش اومده بود کلی خندیدیم اونجا رستوران سنتی ایرینی ها بود حالا دو نفر

 

داشتن با یه زبون دیگه صحبت میکردن.

 

براش آبگوشت با کباب کوبیده گرفتم کباب رو خورد خیلی خوشش اومده بود ولی آبگوشت رو

 

بلد نبود بخوره داشتم بهش یاد میدادم که یه خانواده کنارمون بودن و نگاهمون میکردن و

 

میخندیدن زنه به پسرش گفت:نگاه کن خارجین انگار مجبورن باین رستوران سنتی خوب برین

 

رستوران خودتو بلد نیستن بخورن .

 

برگشتم طرف زنه و گفتم:سلام من خارجی نیستم و زبون شمارو خوب بلدم خارجی ها میان که

 

سنت شما رو یاد بگیرن خوب نیست شما اینجوری بگین چون بلد نیستن نباید باین؟

 

زنه خجالت کشید و گفت:ترو خدا ببخشید منظوری نداشتم گفتم هر دتون خارجی هسین میرفتین

 

رستورن خودتون راحت تر بودین.

 

من خندیدم و گفتم:بله شما درست میگین ولی جیم دوست داشت بیاد اینجا و غذاهای مارو ببینه.

 

با زنه دوست شودم کمی حرف زدیم جیم خیلی تعجب کرده بود که اینجا به این راحتی با یه زن

 

غریبه دوست شودم و صحبت میکنم.

 

زنه:همسرتونن؟خیلی سخته زبون مادریتونه نمیدونه نه؟

 

من:نه همسرم نیستن من مترجم این اقا هستم خودمم ایرانی نیستم دورگم روسم شرکتمونم

 

شیرازه برای ماموریت اومدیم تهران خودم تا15سالگی  تهران بودم به جیم قول دادم تا اینجام

 

ببرمش جاهای دیدنی و تاریخی.

 

زنه:وای پس هنرمندی سه تا زبون بلدی.

 

بعد کلی از تحصیلات و خانوادم پرسید منم کمی براش گفتم خیلی خوشش اومد.

 

زنه:مامان بابا کی تشریف میارن تهران؟

 

من:نمیدونم معلوم نیست.

 

خوب شما الان با کی هستی؟

 

من: من شیراز زندگی میکنم.

 

الهی بگردم!خوب عزیز اینم پسر منه اگه بخوایم که بیایم خدمت خانواده تا کی باید صبر کنیم؟

 

من:مامانین ها فکر نکنم برگردن من خودم میخوام برم پیششون .

 

خیلی بد خورد تو پرش کمی دیگه حرف زدیم بعد من پا شودم خداحافظی کردیم و رفتم یرون.جیم

 

که حوصلش سر رفته بود چون من  فارسی حرف میدم اونم هیچی نمیفهمید و فقط مارو نگاه

 

میکرد گفت:

 

ترانه چی میگفتین؟

 

منم براش تعریف کردم که زنه چشمش گرفته بود و میخواست باید خاستگاری.

 

جیم:مگه تو نگفتی ازدواج کردی؟

 

من:نه بابا اگه میگفتم اول میگفت وای حیف شود زوده بعد از زود ازدواج کردن خودش و

 

خواهرش مادرش همه فامیلش تعریف میکرد بعدم من نگفتم مجردم اون خودش فکر کرد هستم

 

منم چیزی نگفتم.

 

چقدر خندیدیم.

 

من:جیم فردا با دوستم میخوام برم سر خاک همون دوستم که برات گفتم از شرکت میتونیم

 

ماشین بگیریم؟

 

جیم:آره میخوای فردا بگم برامون بیارن؟

 

من:آره ممنون آخه دوره با ماشین برم بهتره .

 

بعد خداحافظی کردیم و رفتم تو اتاقم.

 

صبح زود بیدار شودم و کمی رفتم خرید کنم ولی بیشتر مغازه ها بسته بود مردم چه تنبل شوده

 

بودن.

 

اومدم وو با جیم رفتیم جلسه کلی مدیر اومده بودن چندتاشونم مترجم داشتن کلی حرف زدن با

 

هر حرفی هم از مدیر ها جواب میخواستن و میگفتن اظهار نظر کنن من که همش حواسم به

 

عصر بود و سعی میکردم فکرشو از سرم بیرون کنم عصابم خرد شوده بود و هی باید گوش

 

میکردم ببینم اینا چی میگن بعد برای جیم ترجمه میکردم بعد حرفای جیمو به اونا میگفتم تا

 

ساعت1بحث کردن و تصمیم هاشونو گرفتن در آخر گفتن برای تقسیم کارا پس فردا یه همایش

 

دیگه دارن که باید بیان بعد میتونیم برگردیم .

 

دم رفتن جیم و چند نفر دیگه تقضای ماشین کردن که این چند .

 

روزه شهر رو بگردن اونا هم یه ماشین آخرین مدل و خارجی دادن بهشون.

 

 وقتی ناهار رو بیرون خوردیم رسوندمش هتل و خودم رفتم پیش هلیا.

 

وقتی زنگ زدم گفتم بیاد بریم و من دیگه تو نمیام.اومد دم در باورش نشود این ماشینو بهم

 

دادن.

 

هلیا:بابا دیگه باورم شود که شغلت خوبه چه ماشینی دادن بهتون.

 

خندیدیم و راه افتادیم از بچگی از راه بهشت زهرا بدم میومد آخه وقتی 10سالم بود دوست

 

مامانم فوت کرد رفتیم اونجا منو گذاشتن تو ماشین که اون صحنه هارو نبینم .

 

منم فقط صدای زجه ها و جیغاشونو میشنیدم روم خیلی تاثیر گذاشت چون نمیدیدم دارن چی کار

 

میکن گفتم حتما چیز ترسناکی اونجاست.

 

از ترس داشتم بیهوش میشودم که مانی اومد اگه نیومده بود جدی زبونم بند میومد.

 

از اون به بعد هر وقت میخواستیم بریم بهشت زهرا من حالم بد میشود طوری که دیگه منو

 

نبردن خیلی وقت بود که نرفته بودم اصلا فکرشو نمیکردم یه روز این راه رو طی کنم برای

 

رسیدن به خاک دوستم.

 

یه آهنگ تند گذاشتم سرعتم هم زیاد بود پلس ها جلومونو گرفتن که این ماشین خارجیه و تو

 

ایران نیست از کجا اوردین منم تا کارت استخدامم تو شرکت بین المللی رو نشونشون ندادم ولم

 

نکردن.

 

تو ماشین فرشاد زنگ زد گفتم دارم میرم سر خاک دوستم اونم با ماشینی که خودم رانندشم خیلی

 

قاطی کرد .

 

گفت تو که عصابت خراب هست بری حالت بد میشه بعد میشینی پشت فرمون داشت میترکید

 

راست میگفت میدونستم حالم بد میشه چجوری میخواستم رانندگی کنم فرشاد خیلی عصبی شود